آوینا جـانآوینا جـان، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره
زیر یک سقف بودنمونزیر یک سقف بودنمون، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
پیوند عــاشقانمون پیوند عــاشقانمون ، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

.::خاطرات خانم کوچولومون::.

اولین سرماخوردگی شما دقیقاٌ در هفت ماه و نیمگی شما...

دیروز 15 ابان بود. و از بعدازظهر شما دچار ابریزش بینی شدی البته صبحش بینی ات گرفته بود و من با قطره رینوسالتین تمیز کردم ولی ابریزش بینی ات از بعد از ظهر شروع شد . امروز بردمت مرکز بهداشت و پیش پزشک خانواده امون و اقای دکتر هم تمام قسمتهای بدنت را معاینه کرد و گفتم گوشش چرک داره گفت نه گفت سرفه هم داره گفتم خیلی کم ولی ابریزش بینی اش شدیده. خلاصه برای شما استامینوفن و اموکسی سیلین ١٢٥ (گفت گلوش یکم ملتهبه)  و سرماخوردگی کودکان نوشت. احساس کردم خودم هم یکم گلوم خلط داره معاینه کرد و برای من هم امپول و شربت و قرص نوشت. تو مسیر که داشتم می رفتم داروخون داروهات را بگیرم دیدم مغازه پوشک ب ا ر ل ی داره. رفتم یه بسته امتحانی خریدم . خلا...
22 آبان 1391

مقایسه پوشک

دو هفته پیش که رفته بودیم مسافرت شهرمون. یادم رفت از اونجا پوشکات را بیارم. ١٤ دونه پوشک دیگه داشتی خونمون اونا را استفاده کردم ولی پوشکات به دستمون نرسید عزیز داده بود عمه (مامان ملینا و محمد صادق) بیاره ولی چون اونا هم خونشون نزدیکه ما نیست دیرتر اومدن خونمون. از اونجایی که اخرین بسته پمپرزت را با خودم برده بودم مسافرت و دیگه به غیر از اون ١٤ تا دیگه پوشک نداشتی و از یه طرف هم وزن شما ٨٣٠٠ کیلوگرم بود (البته الان ٣٠٠ گرم وزن کم کردی  و وزنت ٨ کیلو شده. فکر کنم به خاطر کمتر غذا خوردنت و تحرک بیشترت و دندونت هست)و پوشک های جا مونده ٥-٩ کیلو بود و منم به خاطر اینکه مبادا اون پوشکا دیگه بهت نخوره تصمیم گرفتم تا رسیدن پوشکات از پوشک ایرا...
15 آبان 1391
19407 0 27 ادامه مطلب

چهار دست و پا رفتن آوینا خانوم

امروز روز ١٣ ابان 1391 مصادف با روز عید غدیر بود و شما اولین عید غدیر را در این کره خاکی تجربه کردی. عیدت مبارک مهربونم. امروز یه عیدی خیلی قشنگ به من و بابا دادی. اونم این بود که بالاخره حرکات چهار دست و پات به چهار تایی رسید. چند روزی بود تقریباٌ هفت الی هشت روزی که برای حرکت کردن اولین حرکت را به حالت چهار دست و پا می رفتی و سپس بقیه مسیر را سینه خیز گام برمی داشتی. اما امروز بعدازظهر به یکباره متوجه شدم که داری چهار دست و پا میریو با شوق فراوان بابا مجتبی را صدا زدم تا دوتایی شاهد ان لحظه ناب و دیدنی باشیم. ممنون از عیدیت. راستی کلمه دددد را که یک ماهی هست میگی و کلمه ام  و مممممم و مممماااااااااااممممممممممممما را هم دیگه داری تک...
14 آبان 1391

دومین مروارید آویناخانم

تقریباٌ یک هفته ای هست که احساس کردم دندون دوم آوینا تو پیله هست. این دندون کنار دندون اولیه و در سمت چپ آن دندون (از طرف آوینا) قرار داره. از دیروز که 7 آبان 91 بود هم سفیدی دندون مشخص شده ولی تا این لحظه تیزیش را احساس نکردم. مبااااااااااااااااارکت باشه عزیزم. عکس هم بعداٌ قرار خواهم داد....و اما آش دندونی را باید بگم چون دوبار قبلاٌ درست کردیم قبل از این که دندون در بیاد و برای اینکه راحتتر دربیاد یکم برای گنجشک ها ریختیم تو پشت بام. یکبار توسط عزیز (مامان خودم) تو روز عید فطر (29 مرداد 91 -4 ماه و 27 روزگیت) و یکبار هم توسط عزیز (مادربزرگ همسرم) مصادف با 9 شهریور 91 (5 ماه و 7 روزگیت)  و بعضی ها کادو دادن . صلاح ندو...
11 آبان 1391

دختر نازمون 7 ماهگیت مبارک + چهارمین سالگرد ازدواجمون

عزیز دلمون 7 ماهگیت مبارک . امروز دوم ابان 1391 بود و 7 ماهگی شما دقیقاٌ مصادف شد با چهارمین سالگرد ازدواج من و بابا مجتبی.... امروز من و بابا مجتبی با شما رفتیم اتلیه تا در اولین سالگرد ازدواجمون با حضور شما عکس هایی را خاطره کنیم. عکسات که اماده شد برات می گذارم..... صبح با بابا بردیمت مرکز بهداشت برای پایش.این ماه زیاد وزن نگرفته بودی. وزن= 8300 گرم قد = 68 سانتیمتر دور سر = 42.5 سانتیمتر من الان به شما بیسکویت و با چای رقیق میدم .... عاشق خوردن مارک پتوت و مارک عروسکت و ریشه فرش و کتاب هستی.... الانم داری مارک این خرس را می خوری!!!!!!! خودت را به ریشه فرش میرسونی و میخوریش!!!!!! ...
6 آبان 1391

اولین مروارید + حرکت سینه خیز

  فقط اومدم بگم که اولین مرواید کوچولوت که تو پست قبلی گفته بودم احساس می کنم تو پیله هستش درست بود و شما ٢٣ مهر ٩١ ( ٦ ماه  و ٢١ روزگی ات )دندونت خودنمایی کرد و از دیروز هم که ٢٨ مهر بود تیزی دندونت را با انگشتام حس کردم.   بالاخره تونستم از دندونت عکس بندازم....   اینم عکسش ...           از شب دوشنبه ٢٤ مهر ٩١ (٦ ماه و ٢٢ روزگی ات) هم تونستی به سمت جلو سینه خیز بری و الان هم روی دستات و پاهات بلند میشی و خودت را تکون تکون میدی.          ...
6 آبان 1391

مشکلات غافل شدن از خودم فقط به خاطر شما عشق مامان و بابا .................

عزیزدلم مریض شدم درست و حسابی. از پریشب حالم اصلاٌ خوب نبود و همش انتهای بینی ام می سوخت جدیداٌ خیلی زود نمی رفتم دکتر و سعی میکردم خودم با داروها و نوشیدنی بهتر شه حالم . اخه با شما یکم سخته دکتر رفتن . تا اینکه واقعاٌ دیروز صبح دیدم حالم خیلی بده و از ترس اینکه شما هم نگیری و اوضاع بدتر شه فکر کن تنهایی پا شدم رفتم دکتر. بابا مجتبی شما را نگه داشت و من رفتم درمانگاه سر خیابون. فشارم را گرفت گفت ٨.٥. به چهره ام نگاه کرد و گفت خیلی چهره ات رنگش پریده و زرد شده. همه این سرماخوردگی ات ناشی از ضعیف شدن بدنت هست. یه خانم شیرده انقدر باید بخودش برسه که حد نداره. خلاصه کلی توضیح داد. همین که دفترچه را باز کرد بنویسه گفت یه سرم می نویسم گفتم...
19 مهر 1391