اندر احوالات ما در اواخر ماه نهم زندگی دختر کوچولومون + عکس مدرک جرم اوینا
اوینا برای خودش خانمی شده ماشاا... هزار ماشاا... . برای دومین بار به مدت 2 ساعت و سومین بار به مدت 3 ساعتی پیش پدر مهربونش تنها موند و تا من هم به کارای عقب افتاده ام برسم. پنج شنبه گذشته تو 8 ماه و نیمگی اش دقیقا دو ساعت پیش بابا مجتبی اش موند و من برای خرید پوشک یه سر به (م ول وی) زدم. یه بسته 60 تایی (ک ن ب ه ب ه یا ج ا ن ب ه ب ه) خریدم 35000 تومن و یه بسته 26 تایی (م ر س ی) 10000 تومن. قیمت ها رفته بالا. حتی (م ول وی) که ارزون می داد قیمت (م رس ی) را از روی بسته بیشتر میداد!!!!!!!!!!!! کیفیت پوشک (ک ن ب ه ب ه یا ج ا ن ب ه ب ه) هم خوب بود من راضی بودم و خدا را شکر به اوینا هم ساخت. و اما...
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آوینا شبیه کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نظر شما آوینا شبیه کیه؟ این عکس های خودم = این هم عکس های بابا مجتبی (همسرم)= اینم دایی کوچکه آوینا = اینم مهدی پسر دایی کوچکه آوینا= اینم خود آوینا= حالا نظر شما؟؟؟؟ آوینا شبیه کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...
احوالات ناخوش و بد ما (فوت پدربزرگم) در روزهای تاسوعا و عاشورا
هشت ماهگیت مبارک عزیز دل مامان و بابا
عزیز دل مامان و بابا دختر دوست داشتنیمون هشت ماهگیت را بهت تبریک میگیم. خیلی این روزها زود گذشت هم برای من و هم برای بابا مجتبی. دعا میکنم از ته دل برایت که همیشه سالم باشی و تندرست. و اما باید از خدای بزرگ تشکر کنیم بابت این امانت الهی که حسابی مشغول و سرگرممون کرده و از تنهایی دراوردتمون. خدایا شکرررت. هزاران مرتبه شکررررررررررررررررت.... این که یه روز زودتر اومدم برات این پست را بگذارم دلیل داشت و دلیلش چیزی جز این نبود که داریم به اتفاق شما می ریم مسافرت پیش پدربزرگ ها و مادربزرگ های شما و این چند روز تعطیلی را پیش اونها هستیم. انشاا... اگر خدا بخواهد یکشنبه بعدازظهر برمی گردیم. ...
عکسای آتلیه آوینا خانم + گزارش واپسین روزهای ماه هشتم آوینا خانم
اومدم از واپسین روزهای ماه هشتمت بنویسم گلم. روزها خیلی زود دارن سپری میشن و من دیگه گذر عمرم را احساس نمی کنم. غافل از اینکه روزهایی بود قبل از اومدن شما که همش دنبال کار و این کلاس و اون کلاس و این کتاب و اون کتاب و این سایت و اون سایت بودم و دنبال یادگیری... الان دیگه اصلاٌ وقت نمی کنم وبلاگت را بروز کنم چه برسه به کارهای دیگه. البته این هم ناشی از اینه که من کسی را ندارم تو اینجا که بهم کمک کنه و همش و تمام وقت خودم مراقب شما هستم.(البته کمک های پدرت را هم نمی تونم نادیده بگیرم که تنها کسی که بدون دادن شیر میتونه خوابت کنه پدرت هست) و اما از کارهایی که تقریباٌ تو این ماه یادگرفتی باید بگم که 16 ابان 91 بود که تیزی دندون دومت را اح...
آش دندونی (دانک) آوینا
قرار بود که برای آوینا آش دندونی بپزم و کنارش یه کارت طراحی کنم و بدم برای چاپ و همراه آش دندونی پخشش کنم. برام گفتن آش دندونی سخته چون ما بهش میگیم دانک پس از اینجا به بعد اگر دانک نوشتم منظورم آش دندونیه..... . دو هفته ای بود دنبال نخودسیاهش تو محله امون گشتم و از هزرکجا بگید پرسیدم ولی متاسفانه پیدا نکردم تا اینکه مامانم برام تهیه کرده بود از شهرستان. تو این هفته با اومدن پدر و مادرم پیشمون تصمیم گرفتم دانک را بپزم. همه مواد را پاک کردم و شستم و از شب قبل خیس کردم و نهایتاٌ بعد از ظهر یکشنبه (دیروز) مصادف با ٢١ آبان ١٣٩١ گذاشتم بپزن مواد هر کدوم جداگانه. کارت آوینا را هم خیلی عجله ای شب یکشنبه تا ٢ و نیم نیمه شب بیدار بودم و درستش...








