نمایشگاه کتاب سال 1392
ولادت حضرت فاطمه (س) +سرو سایه گستر زندگی (مااااااااااااااااااااادرم)
مااااااااااااااااااااااادر عزیزم، تو کتاب همیشه گشوده ایثاری. تو در مزرعه زندگی مان بذر سپیده و مهر می کاری. تو چون آسمان زلالی و چون باران بخشنده. مادر قامت تو قیامت عشق است. ای سرافرازترین سر و سایه گستر زندگی ام. در وصف تو، کلمات عقیمند و واژگان محدود. ای خوب ترین، ای رئوف ترین سرچشمه مهربانی ها، ای ساکن کوی مهتاب، ای آب و آیینه و آفتاب، نام بلندت جاودان و کتاب وجودت به شیرازه امن و امان خداوندی استوار و تلاش بی شائبه ات در بارگاه الهی پذیرفته باد. این روز عزیز را به مادر عزیزم و مادر همسرم و مادربزرگ خودم و همسرم تبریک می گم... امیدوارم سالیان سال در کمال صحت و سلامتی سایه اشون برسرمون باشه... یه تبریک ویژه هم به&nb...
اولین تفریح سه نفره...
امروز می خواستم مطابق دو هفته گذشته برای ناهار ابگوشت درست کنم...از شب قبل معمولا نخود و لوبیاش را خیس می کردم تا نفخ اون گرفته بشه... دیروز وقتی می خواستم نخود و لوبیا را خیس کنم ... به ذهنم رسید امروز که جمعه هست را سه نفری من و شما و بابا مجتبی ناهار بریم بیرون ... با بابا مجتبی مشورت کردم اونم گفت فکر خوبیه.... تصمیم گرفتم سالاد الویه درست کنم و ببریم پارک نزدیک خونمون... امروز ناهار را درست کردم و وسایل برداشتیم و سه نفره با هم با کالسکه بردیمت پارک نزدیک خونمون....این اولین تفریح سه نفره بعد از بدنیا اومدن شما بود ک ناهار بردیم تو پارک و یکم از هوای اونجا استفاده کردیم... منتها شما هنوز به پارک نرسیده خوابیدی و ما هم بیدارت نکر...
کاردستی ...
لینک کاردستی= http://koodakeman91.niniweblog.com/post1452.php پ.ن.1= تقریبا یک سال از باز کردن وبلاگ دخترم گذشت....چه خاطره های شیرین و تلخی در این دفتر مجازی یاد داشت شد... خدایا برایم از تلخیها تجربه هایش را بگذار و از شیرینی هایش خاطره... خداااااااااااااااایا بینهایت دوستت داریم... ...
13 ماهگیت مباااااااااااااارک عزیزم...
امید و ارزوم -دخترم ١٣ ماهگیت مبااااااااااااارک... خیلی دلم برای پارسال این موقع ها تنگ شده چه روزایی بودن... برات مثل همیشه ارزوی سلامتی داریم و سعادت... عاشق ددر شدی و بیشتر با بابا مجتبی میری ددر... من بخاطر زانوهام نباید پله بالا و پایین برم به همین خاطر بیشتر اوقات باید صبر کنی تا بابا مجتبی از سرکار بیاد و غروب شما را ببره بیرون... به قول بابا مجتبی می گه دلم به حال دخترم میسوزه می گم چرا؟ می گه اخه ددر دخترم فقط تا دم دره و بس... این روزها به چیزهای خوردنی قاقا می گویی... به بادکنک و یا هر جسم دواری گونه می گویی.. واژه نی نی را می گی ... البته میگی ای نی نیه... کلمات بابا و مامان را خیلی تو حرفات بکار نمی بری....
یه روز خسته کننده + اولین تاب بازی...
گل دخترم سلام... امروز خیلی روز کلافه کننده ای بود برام... خیلی اذیت کردی و مهمتر از اون اینکه خودت اذیت شدی.. همش بهونه می گرفتی ... قرار بود بابامجتبی بعدازظهر بره مراسم تعزیه... به محض اینکه رفت شما بدتر کردی گفتم احتمالا خوابت میاد هر کاری کردم نخوابیدی و بهونه گرفتی حاضرت کردم و بردمت پارک نزدیک خونمون... تو راه همش غر می زدی که از کالسکه درت بیارم .. تا اینکه رسیدیم سوار تابت کردم یکم تاب بازی کردی خیلی از تاب خوشت اومده بود و می خندیدی.. *************************************************** بعد هم چند بار سوار سرسره کردمت.. منتها تا کفشات را پات کردم که راه بری تو فضای پاک یه پسر بچه را دیدی که با توپ بازی می کنه بدو...









